اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و یازده :
افکارش را جمع کرد و جواب داد:
- راستش ... پدرم دیروز اومد خونه. عفو مشروط خورده. اما تحت نظره. در نهایت باید یه مدتی تو زندان بمونه اما فعلا....
باران با ذوقی نیمبند کلام پارسا را برید:
- ایرج چی؟... از اونم خبر داری؟
پارسا از پشت میز برخاست. اصلا دلش نمیخواست شرایط سخت او را از آنچه هست سخت تر کند. یقین داشت موقعیت اسفناک ایرج از یک سو و تولد فرزند سومش از سوی دیگر ته مانده ی عزت نفØ

لطفا صبر کنید...

شادان
0وااقعا..حیف زندگی خوب و عاشقانه ای باران و پارسا میتونستن داشته باشن که ایرج گند زد بهش ..